خرید بک لینک
کسی به سوگ نشست و در مصیبت آن روزهای خوب گریست کسی به سوگ نشست که سوگوار جوانی ست . سوگوار امید و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست کسی نمی داند که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شبچرا نسیم چرا آن نسیم روح نواز میان برگ درختان نمی وزد امشب ؟ کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد که هستیم تنها در انعکاس صدایی ز دور می آید و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای کجاست دست گشاینده ؟ خواب سنگین استکسی نمی داند که در سیاهی شبدشنه ای ست در پشتم که در سیاهی شب خنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:50

 اين بار رفتيم يه جاي آروم تو دل کوهفضايي پر از سنگهاي غول پيکر که ترکيب رنگشون با سبزي درختا، يه محيط رويايي ساخته تو فضاي بين کوه و صخره ها، يه رودخونه هم هستاينجا ميشه بي محدويت شنا کردآب بالاتر از گردنم ميرسيدو سرعتش چندبار داشت منو با خودش مي‌بردبعد از دو بار سيل بي سابقه تو اين منطقه، آب اين ناحيه زيادي بالا اومده يه آبشارم ته مسيره که بعد نيم ساعت شنا بهش ميرسيبراي رسيدن بهش بايد يه لحظه بري تو عمق آب، از يه تنگه عبور کني و اونور تنگه بياي بيرون.کاري که عمرا فکر نميکردم انجام بدمولي انگيزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:50

سکوت میتونه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه درست مثل زمانی که از درون بیمار شدی اما بدنت نشونه ای نمیده انقدر دیر به خودت میای که تو چند قدمی مرگ و نابودی هستی و فرصتی برای مداوا نمونده اون زمانه که حسرت میخوری چرا زودتر نشونه ها رو ندیدیچرا وقتی قلبت بی دلیل ضربان های نامنظم میزد و درد میگرفت، ترس نابودیش تلنگری نشد برای پیگیری درد مزمنش؟ سکوت هم (برای من)، مثل مخفی کردن نشونه های یه بیماری، سرپوش میزاره رو موقعیت های بغرنج و عذاب آورتبدیلشون میکنه به یه درد لاعلاج یه بیماری مزمن که دیگه خیلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:50

امسال و دوست نداشتم اتفاقای ریز و درشت زشتی افتاد که خیلی غمگینم کرد و باعث شد احساسات ناپایداری رو تجربه کنم اوجش افتادن بابا از بالای پارکینگ بود که تو یه روز مردیم و زنده شدیم و حس از دست دادن انقد شدید شد که تا هفته ها بعدش با تداعی صحنه اولی که دیده بودم دوباره وحشت کردم و خداروشکر کردم که اتفاق ناگواری نیفتاد هر چند که اثراتش هنوز کمی دیده میشه، ولی دست تقدیر باهامون یار بود و نزاشت زندگیمون از اینی که هست تلخ تر بشه امسال و با یه سفر کوچیک ابتدا میکنم و برعکس سال پیش، یک عالمه برای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:50

يه جايي تو زندگيم ديدم «نوشتن» شد عامل کلي از دلخوري ها و مشکلات خيلي از کسايي که ميگفتن متن و نوشته چه مسخره بازيه و کي ميخونه، بخاطر همين نوشته ها دلخور شدن و تصميماي جديد گرفتن خيلي راهشونو عوض کردن و بهم برچسب «دو رو» بودن زدن که اوني که تو نوشته هاست، اوني نيست که تو دنياي بيرون ميگه و ميخنده دلم انقد گرفت ديشب بخاطر اجباري که بخاطرش مجبورم يه راهي رو انتخاب کنم بخاطر صبوري بيخودي که بايد نشون بدم بخاطر لبخندها و انرژي هايي که از ته دل نيست و خسته کننده س ميدونم الان دلم ميخواد کجا باشم حتيادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:50

این بار رفتیم یه جای آروم تو دل کوه فضایی پر از سنگهای غول پیکر که ترکیب رنگشون با سبزی درختا، یه محیط رویایی ساخته  تو فضای بین کوه و صخره ها، یه رودخونه هم هست اینجا میشه بی محدویت شنا کرد آب بالاتر از گردنم میرسیدو سرعتش چندبار داشت منو با خودش میبرد بعد از دو بار سیل بی سابقه تو این منطقه، آب این ناحیه زیادی بالا اومده  یه آبشارم ته مسیره که بعد نیم ساعت شنا بهش میرسی برای رسیدن بهش باید یه لحظه بری تو عمق آب، از یه تنگه عبور کنی و اونور تنگه بیای بیرون . کاری که عمرا فکر نمیکردم انجام بدم ولی انگیزه میتونه انتخابای آدمو حسابی عوض کنه . انقد کنار رودخونه رو سنگ پر کرده که جایی برای نشستن پیدا نکردیم اینجا بکرتر از اونجاییه که باهم بودیم برای غذاهم ایندفعه بجای کتلت، چندتا ساندویچ اولویه بردم اینجا زدیمو رقصیدیم یه دختر که اصالت اصفهانی-رشتی داشت و انگلیسی قشنگ صحبت میکرد، به همه گفت میخوام براتون شعر بخونمو شروع کرد به خوندن نمیفهمیدن چی میخوند ولی لذت میبردن و عشق میکردن یه عالم اروپایی و هندی و عرب، اینجا برای خوندنش بلند کف زدن اینجا آواز خوندن زنها گناه نیست اینجا با مایو و نیم تنه شیرجه زدن تو آب، اصلا گناه نیست  اینجا فقط یه چشمه از مهد آزادیه با یه تمدن چند هزار ساله  تو اینجور جاها دیگه نباید دنبال بهونه "موندن" باشی باید بگردی ببینی حالا چیزی ارزش "برگشتن" رو داره؟موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 21:58

نبودنش تو اون لحظات چه دردی داشت تمام زندگیم متمرکز شده بود به اون ثانیه ها مگه میشه نباشه ؟ مگه میشه نیاد؟ مگه این همه مدت ادعای "بودن" نمیکرد؟ نیومد ... نبود ... بهونه آورد و درگیر خودش شد ... که یهو تو همون عوالم بود که یه زندگی جدید رقم خورد یه داستان جدید مثل یه جرقه ناگهانی ظهور کرد و من غرق شخصیت های قشنگ قصه شدم اسمش رو گذاشتم تلافی ، یا گذاشتم یه شانس تو دل تاریکی دقیق نمیدونم چی بود ... ولی مثل افسانه ها، هیجان انگیز و رویایی بود دیگه غصه نمیخوردم از نبودنش اون قصه رو تمومش کردم و گذاشتم کنار چقدر زمان اثر اتفاقات و عجیب جابجا میکنه منی که باید با شنیدن اون جمله ها داد و هوار میکردم و احتمالا آخرش اشکم درمیومد فقط با سکوت و لبخند جواب معذرت خواهیش رو دادم و تلافی ای که کردم رو کمی براش تعریف کردم حتی تو اون وضعیت از تلافی من ناراحت شد ولی دیگه به خودش حق نمی داد موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1402 ساعت: 19:24

  کسی به سوگ نشستو در مصیبت آن روزهای خوب گریست کسی به سوگ نشستکه سوگوار جوانی ست . سوگوار امید  و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست کسی نمی داندکه پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب چرا نسیمچرا آن نسیم روح نوازمیان برگ درختان نمی وزد امشب ؟ کسی سراغ مرا از کسی نمی گیردکه هستیم تنهادر انعکاس صدایی ز دور می آیدو در سیاهی شبهارسوب خواهد کرد هنوز می گذرم نیمه های شب در شهرمگر که لب بگشاید به خنده پنجره ایکجاست دست گشاینده ؟خواب سنگین است کسی نمی داندکه در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتمکه در سیاهی شب خنجری ست در کتفممرا ندیدیدیگر مرا نخواهی دیدکه پشت پنجره سرشار از سیاهی شبکه پشت پنجره آواز دیگری جاری ست چرا فراموشی ؟چگونه خاموشی موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1402 ساعت: 13:29

یک سال منتظر بمونی یه جمله ای رو از زبون یکی بشنوی، بعد یکی دیگه بهت بگه... قانون زندگی انگار اینه همیشه ! اون لحظه به این فکر میکردم، این صدای کیه که داره این جملات رو میگه هر کار کردم نشد با صدای اونی که میخواستم تصورش کنم نشد فکر کنم الان جای دیگه ای نشستم و زمان هنوز از دست نرفته و حرفی که منتظرش بودم رو بالاخره شنیدم نشد که یه نفس راحت بکشم از شنیدنش و حس خوبش تمام وجودمو غرق خودش کنه اما خنده هام معنی دیگه ای داد خنده ها و بغضی از که فرط حسرت کردم و بهتی که درگیرم کرد ... دیشب تو اوج ناامیدی بودم که تلفنم زنگ خورد دیدم هنوز اون توان برام مونده که ذوق زده شم و 2 دقیقه ای آماده رفتن بشم پس انگار هنوز تا ته خط فاصله زیاده ... موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 13:00

بین رمان هایی که تو زندگیم خوندم، رمانی که خیلی بیشتر از بقیه روایت داستانش رو تو زندگیم حس کردم، "صد سال تنهایی" بود اونم نه بخاطر تفسیر "تنهاییش" بیشتر بخاطر توضیح وقایع مشابهی که تو طول زمان تو زندگی آدمها تکرار میشدن اما چیزی که فرق داره نوع واکنش من به اتفاقاته 5 سال پیش، تو همچین موقعیتی حرص خوردم، یه عاااااالم عصبانی شدم، تیکه انداختم و دلخور شدم و از استعفا و مقاومت بقیه حمایت کردم الان تو چنین موقعیتی، میخندم،  به بقیه دلداری میدم، عصبانیتشون رو میفهمم و راحت میگذرم از ناعدالتی  چون میدونم اونقدرم مهم نیست که بخاطرش بزنی زیر کاسه کوزه همه چی  یا که با فکر اینکه بهت ظلم شده خودخوری کنی و حرص و جوش بخوری به قول پدرام، چیزی که خیلی مهمه، نوع روایت ما از اتفاقاته اگه تو ذهنمون یه جوری روایت کنیم که خیلی تحت فشاریم و ظلم شده بهمون، همین فکر و خیال روانی مون میکنه اما اگه روایت دیگه ای از قصه کنیم، قطعا نتیجه خیلی بهتره (حالا اگه خودش بیاد این نوشته ها رو بخونه میگه: نه من اینطوری نگفتم. این تیکه جمله م اونطوری بود فلان طور نبود ) مثل دوست خدابیامرزمون، خیلی به کلمات دقت میکنه صرفا به "جان کلام" کار نداره ---------- اما روایت من از این صبح دل انگیز مثلا تعطیل !!! صبح که میومدم به این فکر میکردم من چقدر آدمهای با این تیپ شخصیتی رو دوست دارم اینایی که خستگی ناپذیرن، اکتیون، پر از ایده و خلاقیتن و چیزی ناامیدشون نمیکنه چقدر خوش شانس بودم تو زندگیم که تقریباً همیشه یه آدم این مدلی دوروبرم بوده فعلا روایت من از این اوضاع خوبه هنوز اون درده منو نکشته ... قاعدتا باید قوی ترم کنه موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 13:00

 sam عزیز ممنونم که بعد سال ها باعث میشی با دیدن اسم و نظرت دوباره امید نوشتن بگیرم به عنوان کسی که نوشته هامو خیلی وقته میخونی، باید شناخت خوبی ازم داشته باشی اونجایی آخر خط منه که دست و دلم دیگه به نوشتن نمیره اونجایی که غمم انقد بزرگ میشه که دیگه نمیشه تو کلمات جاش داد گفتی باید این اتفاق بد رو به همین شکل قبول کنم و از کنارش عبور کنم اون اتفاق بد رو قبول کردم اما نه به شکلی که به نظر می رسید اون شکلی که تموم شده، با واقعیتی که وجود داشت فاصله زیادی داشت نکته مشترکش، "تموم شدن" بود که اتفاق افتاد و دیگه دلیلش هم مهم نیست گفتی هیچکس قرار نیست بهم کمک کنه آی آی آی ... اینجا رو اشتباه گفنی اگه بدونی دوستام این مدت چقدر باهام اسیر بودن اگه میدیدی چطوری برام وقت خالی میکنن و برنامه میریزن برام آخ اگه میدیدی روزی چند بار بهشون زنگ میزنم و چقد زنگ خورم رفته بالا که مهسا یه وقت فکر نکنیا ... مهسا غصه نخوریا، زندگی که به آخرش نرسیده مهسا اصن خیلی هم بهتر شد واست ... مهسا پاشو، ناامید نشو، حرکت کن ... برام بازم ارزوهای خوب کن sam مهربون بزار با خوندن جمله هات آروم شم که حتی میشه دوستایی با فاصله خیلی دور داشت که همدردی رو میفهمن کسایی که از دور میفهمن چی میکشم، برخلاف اونایی که خیلی نزدیک بودن و هیچوقت نفهمیدن! ممنونم از آرزوهای قشنگتموضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 16:49

یعنی رسیدیم به آخر داستان؟ قصه شیرین ما، تلخ تلخ تموم شد ؟  میدونستم من ترسناکترین مهره ی این ماجرام دقیقا همونجایی که دست از تلاش برداشتم و خیره نشستم به تماشای ادامه مون، همه چیز لحظه به لحظه خراب تر شد اون صفحه سفید بی خط و خش، تبدیل شد به یه تابلو سیاه زشت کج و کوله که گهگاهی یه نقاطیش اثری از روشنی میدیدی و بهم امید بهبودی میداد  میدونستم نباید به اونجا برسم  میدونستم حکم ادامه دادن یا ندادن به اون نقطه شوم تو سرم گره میخوره  میدونستم حالا دیگه راه مستقیم شده راهی که (ما) رو به نابودی میکشه  گذاشتم مسیر و خودش تعیین کنه  اونم تعیین کرد...  ساده ترینش رو ! صورت مسیله رو پاک کرد و یه مهر (دیگه فایده نداره) بهش زد و تموم ! اون وقتا که خیلی هم دور نیست، حتی به شوخی هم نمیزاشت حرف رفتن رو بزنم  اما حالا جدی جدی قبولش کرد ... یاد خیلی چیزها هست که اجازه نمیدن فکر کنم این روزها واقعیت داره  نمیتونم نوشته (اون شب رو پل) رو که قبلا واسش فرستاده بودمو بخونم و از این (آخر ماجرا) حیرت نکنم  حالا هر لحظه سعی میکنم بدی ها رو یاد بیارم که اشک کمتر راه نفسم و ببنده  ولی جواب نمیده  چطور میشه که هم اون روزها واقعی باشه هم این روزها ؟ اما خستگی همه چیز رو خراب کرد فاصله هایی که بخاطر عشق و هیجان نمودی نداشتن، یکهو تبدیل شدن به بن بست های غیر قابل انکار  و درد اونجایی عمیق شد که دیدم نجات حسی که بود، بازم فقط به تلاش تکی من برمیگرده  اما من دیگه توانش رو نداشتم  عشق دیدم اما کافی نبود  فداکاری دیدم اما کافی نبود تمامم رو گذاشتم، اما کافی نبود  ساعت ها لحظه رویایی تجربه کردیم و چطور باورم شه که اینم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1402 ساعت: 15:00

همیشه میگفتم از آدمهای ترسو بیزارم ترسشون برام به معنای ضعف بود و متنفر بودم از اینکه نزدیکشون باشم اما نترسیدن هم گاهی خیلی دردناک میشه  هیچ از رفتن من نترسید  هیچ از نبودن من نترسید  خیلی راحت میتونست به موضوعات مختلف فکر کنه و ابراز احساسات کنه دربارشون   هیچ از از دوری و درد دوری دلش به درد نیومد  حتی یه بار از تصورش تو فکر نرفت و آشفته نشد باز این منم که وحشت کردم  این منم که تو لحظات تصمیم گیری تک و تنها موندم و حالا چه از رفتن و چه از موندن وحشت دارم موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:42

حال خوبت را  به هیچ آمدنی  گره نزن...  نگذار آدمها درگیرت کنند  نگذار هر اتفاقی پابندت کند به آن چیزی که سهم تو نیست و برای تو نبوده ... رها باش حال خوبت را به بند بند وجودت وصل کن بگذار جایی که هیچکس را نداشتی  یک "تو" حالت را خوب کند  جایی همیشه برای خودت بگذار  خودت را بلد باش هیچکس جز تو،  پای تو نمی ماند  یاد بگیر که یک تو برای تمام خودت کافیست ... برای دلت خوب باش  موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 17 فروردين 1402 ساعت: 9:49

. . . به قانون جذب خیلی اعتقاد ندارم  این جذب نبود که این اتفاقا رو پیش آورد  پیش بینی واضح و مشخصی از این موقعیت بود  چیزی که تقریبا همه آدم ها با شنیدنش درباره ش پرسیدن منو بخاطرش محکوم کردنو و تا مطمین نشدن تقصیر من نیست، دست برنداشتن ولی خوشم اومد ازشون که حرفی که عادلانه یود رو بدون ترس گفتن  من تو رویا زندگی نمیکنم  اتفاقا همه باورهام بر اساس نشونه هایی بود که وجود داشتن  اما زخم این بار، خیلی کاریه ... موضوع مطلب : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 17 فروردين 1402 ساعت: 9:49

صفحه بندی