کسی به سوگ نشست و در مصیبت آن روزهای خوب گریست کسی به سوگ نشست که سوگوار جوانی ست . سوگوار امید
و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست کسی نمی داند که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شبچرا نسیم چرا آن نسیم روح نواز میان برگ درختان نمی وزد امشب ؟ کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد که هستیم تنها در انعکاس صدایی ز دور می آید و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای کجاست دست گشاینده ؟ خواب سنگین استکسی نمی داند که در سیاهی شبدشنه ای ست در پشتم که در سیاهی شب خن
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
اين بار رفتيم يه جاي آروم تو دل کوهفضايي پر از سنگهاي غول پيکر که ترکيب رنگشون با سبزي درختا، يه محيط رويايي ساخته تو فضاي بين کوه و صخره ها، يه رودخونه هم هستاينجا ميشه بي محدويت شنا کردآب بالاتر از گردنم ميرسيدو سرعتش چندبار داشت منو با خودش ميبردبعد از دو بار سيل بي سابقه تو اين منطقه، آب اين ناحيه زيادي بالا اومده يه آبشارم ته مسيره که بعد نيم ساعت شنا بهش ميرسيبراي رسيدن بهش بايد يه لحظه بري تو عمق آب، از يه تنگه عبور کني و اونور تنگه بياي بيرون.کاري که عمرا فکر نميکردم انجام بدمولي انگيز
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
سکوت میتونه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه درست مثل زمانی که از درون بیمار شدی اما بدنت نشونه ای نمیده انقدر دیر به خودت میای که تو چند قدمی مرگ و نابودی هستی و فرصتی برای مداوا نمونده اون زمانه که حسرت میخوری چرا زودتر نشونه ها رو ندیدیچرا وقتی قلبت بی دلیل ضربان های نامنظم میزد و درد میگرفت، ترس نابودیش تلنگری نشد برای پیگیری درد مزمنش؟ سکوت هم (برای من)، مثل مخفی کردن نشونه های یه بیماری، سرپوش میزاره رو موقعیت های بغرنج و عذاب آورتبدیلشون میکنه به یه درد لاعلاج یه بیماری مزمن که دیگه خیلی
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
این بار رفتیم یه جای آروم تو دل کوه
فضایی پر از سنگهای غول پیکر که ترکیب رنگشون با سبزی درختا، یه محیط رویایی ساخته
تو فضای بین کوه و صخره ها، یه رودخونه هم هست
اینجا میشه بی محدویت شنا کرد
آب بالاتر از گردنم میرسیدو سرعتش چندبار داشت منو با خودش میبرد
بعد از دو بار سیل بی سابقه تو این منطقه، آب این ناحیه زیادی بالا اومده
یه آبشارم ته مسیره که بعد نیم ساعت شنا بهش میرسی
برای رسیدن بهش باید یه لحظه بری تو عمق آب، از یه تنگه عبور کنی و اونور تنگه بیای بیرون
.
کاری که عمرا فکر نمیکردم انجام بدم
ولی انگیزه میتونه انتخابای آدمو حسابی عوض کنه
.
انقد کنار رودخونه رو سنگ پر کرده که جایی برای نشستن پیدا نکردیم
اینجا بکرتر از اونجاییه که باهم بودیم
برای غذاهم ایندفعه بجای کتلت، چندتا ساندویچ اولویه بردم
اینجا زدیمو رقصیدیم
یه دختر که اصالت اصفهانی-رشتی داشت و انگلیسی قشنگ صحبت میکرد، به همه گفت میخوام براتون شعر بخونمو شروع کرد به خوندن
نمیفهمیدن چی میخوند
ولی لذت میبردن و عشق میکردن
یه عالم اروپایی و هندی و عرب، اینجا برای خوندنش بلند کف زدن
اینجا آواز خوندن زنها گناه نیست
اینجا با مایو و نیم تنه شیرجه زدن تو آب، اصلا گناه نیست
اینجا فقط یه چشمه از مهد آزادیه
با یه تمدن چند هزار ساله
تو اینجور جاها دیگه نباید دنبال بهونه "موندن" باشی
باید بگردی ببینی حالا چیزی ارزش "برگشتن" رو داره؟موضوع مطلب :
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
کسی به سوگ نشستو در مصیبت آن روزهای خوب گریست
کسی به سوگ نشستکه سوگوار جوانی ست . سوگوار امید
و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست
کسی نمی داندکه پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب
چرا نسیمچرا آن نسیم روح نوازمیان برگ درختان نمی وزد امشب ؟
کسی سراغ مرا از کسی نمی گیردکه هستیم تنهادر انعکاس صدایی ز دور می آیدو در سیاهی شبهارسوب خواهد کرد
هنوز می گذرم نیمه های شب در شهرمگر که لب بگشاید به خنده پنجره ایکجاست دست گشاینده ؟خواب سنگین است
کسی نمی داندکه در سیاهی شب
دشنه ای ست در پشتمکه در سیاهی شب خنجری ست در کتفممرا ندیدیدیگر مرا نخواهی دیدکه پشت پنجره سرشار از سیاهی شبکه پشت پنجره آواز دیگری جاری ست
چرا فراموشی ؟چگونه خاموشی موضوع مطلب :
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
بین رمان هایی که تو زندگیم خوندم، رمانی که خیلی بیشتر از بقیه روایت داستانش رو تو زندگیم حس کردم، "صد سال تنهایی" بود
اونم نه بخاطر تفسیر "تنهاییش"
بیشتر بخاطر توضیح وقایع مشابهی که تو طول زمان تو زندگی آدمها تکرار میشدن
اما چیزی که فرق داره نوع واکنش من به اتفاقاته
5 سال پیش، تو همچین موقعیتی حرص خوردم، یه عاااااالم عصبانی شدم، تیکه انداختم و دلخور شدم
و از استعفا و مقاومت بقیه حمایت کردم
الان تو چنین موقعیتی، میخندم، به بقیه دلداری میدم، عصبانیتشون رو میفهمم و راحت میگذرم از ناعدالتی
چون میدونم اونقدرم مهم نیست که بخاطرش بزنی زیر کاسه کوزه همه چی
یا که با فکر اینکه بهت ظلم شده خودخوری کنی و حرص و جوش بخوری
به قول پدرام، چیزی که خیلی مهمه، نوع روایت ما از اتفاقاته
اگه تو ذهنمون یه جوری روایت کنیم که خیلی تحت فشاریم و ظلم شده بهمون،
همین فکر و خیال روانی مون میکنه
اما اگه روایت دیگه ای از قصه کنیم، قطعا نتیجه خیلی بهتره
(حالا اگه خودش بیاد این نوشته ها رو بخونه میگه: نه من اینطوری نگفتم. این تیکه جمله م اونطوری بود فلان طور نبود )
مثل دوست خدابیامرزمون، خیلی به کلمات دقت میکنه
صرفا به "جان کلام" کار نداره
----------
اما روایت من از این صبح دل انگیز مثلا تعطیل !!!
صبح که میومدم به این فکر میکردم من چقدر آدمهای با این تیپ شخصیتی رو دوست دارم
اینایی که خستگی ناپذیرن، اکتیون، پر از ایده و خلاقیتن و چیزی ناامیدشون نمیکنه
چقدر خوش شانس بودم تو زندگیم که تقریباً همیشه یه آدم این مدلی دوروبرم بوده
فعلا روایت من از این اوضاع خوبه
هنوز اون درده منو نکشته ... قاعدتا باید قوی ترم کنه موضوع مطلب :
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور