يه جايي تو زندگيم ديدم «نوشتن» شد عامل کلي از دلخوري ها و مشکلات
خيلي از کسايي که ميگفتن متن و نوشته چه مسخره بازيه و کي ميخونه، بخاطر همين نوشته ها دلخور شدن و تصميماي جديد گرفتن
خيلي راهشونو عوض کردن و بهم برچسب «دو رو» بودن زدن
که اوني که تو نوشته هاست، اوني نيست که تو دنياي بيرون ميگه و ميخنده
دلم انقد گرفت ديشب
بخاطر اجباري که بخاطرش مجبورم يه راهي رو انتخاب کنم
بخاطر صبوري بيخودي که بايد نشون بدم
بخاطر لبخندها و انرژي هايي که از ته دل نيست و خسته کننده س
ميدونم الان دلم ميخواد کجا باشم
حتي ميدونم دوست دارم الان به کي زنگ بزنم
ولي دست تقدير و اجبار زندگي به سکوت وادارم ميکنه
ميبينم که خيلي چيزها رو بخاطر همين «اعتراض کردن» و «سکوت نکردن» از دست دادم
واقعا به نظرم اين علم روانشناسي و تز حرف زدن و مشکلات و با صحبت حل کردن، چرت و پرتي بيش نيست
چند نفر تو دنيا هستن که ظرفيت و منطق شنيدن داشته باشن ؟ ته تهش همون روانشناسا
پ.ن: با اشاره به ترکيب آبگوشت و کباب و موهيتو و يه لبخند رضايت خالصانه و گوش دادن فلسفه هاي بيخودي
برچسب:
نویسنده: مانی حسینیپور