به درک
حتی واسه خودمم سخته تشخیص اینکه الان چرا انقدر حالم بده از یه حرف انقد ناراحت شدم ؟ از یه حرف چرت؟ از چرندیات ذهن یه نفر که انقد وقیح بود که به زبون بیاره ؟ اینکه چطور میتونم این همه حرف بشنوم و جواب ندم برام سواله دیگه دلیلشو میدونم شوکه میشم! وقتی اصلا انتظار ندارم و چرت میشنوم از کسی که توقع ند
سفرهاي نوروزي
انقدر حس خوشبختی دارم که فکر میکنم هیچ دوره ای از زندگیم انقدر پشت هم اتفاقای خوب نیفتاده از یه مسافرت 3 نفره ی کاملاً دوستانه با مرجانه و فروغ گرفته تا رفتن به کنسرت کسی که قلباً آرزمون بود ، اونم تو دیار غربت کمی ترکی و اصطلاحات آذربایجانی هم یاد گرفتیم که پرکاربردترینشون بود: ایندیریم یعنی ت
دل به پاييز نسپرده ايم...
شعر ارسالی از یک دوست: سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم اگر خنجر دوستان,گرده ایم گواهی بخواه
شروع دوباره
سلام دوستان بعضی دوستان پیام دادن که چرا مطلب نمیزارم انشالله به زووودی دوباره مطلب میزارم مدتی خیلییی درگیر بودم و چند تا متن هم نوشتم ولی وقت برای تایپش نشد ممنوووون از پیگیری
سوپرايز تولد 2
   سخت  بود واسه اين عکس چيزي نوشتنبعضي حرفها واقعا گفتني نيسامسال فکر کنم متفاوت ترين تولدها رو دارم تجربه ميکنمتلافي تولد پارسال که خيلي ساده و بي سر و صدا بودامسال پشت هم سورپرايز  و برنامه هاي خاص و ....اونم تولد ... سورپرايز ... اونم تو دانشگاه. ...!!!!اينکه چند نفر هماهنگ شن يه جوري سرتو گرم ک...
سوپرايز تولد 1
  شايد     براي هر کسي تو زندگي اين اتفاق نيفته که بتونه دوستاي خوبي داشته باشهشايد پيدا کردن آدمايي از جنس خودت، شانسي باشه که به هر کسي داده نشدهولي من اين شانسو داشتم که يه عاااااالمه دوست خوب داشته باشم ويه عاااالمه لحظه ي قشنگ کنارشون بسازم...مثل مهرناز و افسانه دوستاي خوب و صميمي و قديمي منکه ...
تولد
 شايد تولدبهانه ي ساده اي براي جشن گرفتن باشه اما حسنش اين بود که با اين تولد تونستيم يه بار ديگه کنار هم بودنو جشن بگيريمجشن بگيريم و بگيم يکي بودن روز و ماه و سال تولدمون شايد تنها يه حسن اتفاق ساده نبوده شايد خيلي پيچيده تر از اين حرف هاستشايدفلسفه ي اين دوستيو اين حس خوبي که از بودنت دارم شايد ه...
با من بگو بگو از راز قلب او... رنگ از رخم پريده
جالبه که يه روز تمامههر کار ميکنم ذهنم آزاد شه و درس بخونماصلا نميشهوااايامتحان ....!البته دروغ نگفته باشم وقتي داشتم آهنگ (دلبرا جان جان جاان جان ... ) و گوش ميدامبه اندازه (2 دقيقه) ذهنم آزاد شد...برم به زوررررر درسشايد اون ذهنم و منحرف کنه ...
چند جمله اي حرفاي خاله زنکي!
امشب هر کار کردم که ذهنم منحرف شه و به چيزاي بد فکر نکنم نشد...!تنها چيزي که ميتونه هم اين فکرا رو تموم کنه و هم آرومم کنه، نوشتنهواسه دل خودم نوشتن...واسه بعضيا حتي درد و دل هم نميشه کرد !يعني يک شبي تو اوج دلگيري اگه درد و دل کني به جاي اين که طرف بزاره به پاي اينکه چقدررررر دلت گرفته ممکنه بزاره ...
عمرمارامهلت امروزوفرداي تو نيست/من که يک امروزمهمان توام فرداچرا
و امروز گويا جمعه بود...از آن جمعه ها که معمولا لااقل 5 ساعت اضافه در آن پيدا مي شودچه برسد به 5 دقيقه!..صحبت، صحبت «نخواستن» است، نخواستندو چشمانت بگير از من، نگاهت را نمي خواهم که آن مستي ز چشمان سياهت را نمي خواهم براي خستگي هايم، به ديواري زنم تکيه که ديگر شانه هاي چون پناهت را نمي خواهمدو گوشم ...
نظام مهندسي
ما کار نداريم روز، روز امتحانه يا روز پيک نيک و تفريحمهم اينه که ميتونيم حتي روزاي گند بعد امتحاناي سخت و مزخرفو هم، کنار همذيگه به لحظه هايي پر از خاطره تبديل کنيمو اين يعنيشاددددددددددددددددددددددد بودناين يعنيزندگييييييييييييييييييييييييييييييييييياينم ناهار به مناسبت خلاص شدن از امتحان نظام مهند...
خجالت
امروزخجالت کشيدمشروع کردم به دليل آورذنولي واقعيت اين بودکه خجالت کشيدماز کوچک شدنخجالت کشيدمخجالت کشيدن و به رو نياوردن سخته  
شب سياهي کرد و بيماري گرفت
دلگير نيستم ها اما امشبنياز به يک خبر خوب دارمحالا مي تواند يک خبر خوب باشديا يک احوالپرسي ساده از آشنايي دوريا حتي يک ايميل کمي محبت آميز...امشبدلتنگ و دلگير نيستمولي انگارغمگينم...
سپاس
يادش به خير؟ ... نه نميدونم وقتي يه خاطره اي خوب نيست و ميخواي يادش رو زنده کني بايد چي بگي!يادش به شر؟ به چي ؟ پارسال اين روزها بود که خيلي سخت بود فاصله ي 22 تا 28 شهريوردرگير يه اشتباه مسخرهسردرگمي ... گيجي ... زندگي جديد ... اشتباه ... اشتباه ... اشتباه !چقدر سخت بودچقدررررر سخت گذشت انقدر سخت ک...
چرنديات ذهن من
و باز هم مسافرت هاي جاده ايانگيزه هاي ساده و مقصدهاي تکراريامسال دقيقاً به همون تاريخ پارسال تو جاده باز به مقصد پايتخت سفر ميکنمباز تنها تو هواي گرگ و ميش ساعت 5 بعد از ظهر تو اين جاده و اتوبوس و هندزفري و آهنگ و خوراکي هاي جورواجور و اين بار نه با يک ساک کوچيک، بلکه با يک چمدون!!!حالا اصن چي شد که...